تبلیغات
راز ریاضی - طنزیارانه
راز ریاضی
خداوندا ... مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و راضی کن! تا کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم را برهم نریزد ...
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

طنز - ...  در حد یارانۀ خود حرف زن

قصّه شنیدم که جوانی عَزَب

از مرض عشق شبی کرد تب

در دل خود کرد کمی جستجو

یافت در آن مهر یکی ماهرو ‏

 

 

دید که کار دلش از کف شده‏

بهرۀ او رنج مضاعف شده

باخته یکجا همه سرمایه را

فتنه شده دختر همسایه را

 

 

رفت و به گوش پدر آواز داد

شرح غم انگیزی از آن راز داد:

‏«کای پدر آشفته و شیدا شدم

عاشق یک دختر زیبا شدم

 

 

چون بدهم شرح ز حالات او

عاجزم از وصف کمالات او

از مه خود می دهمت آگهی

ترم نُه است آن مهِ دانشگهی‏

 

 

گرچه پی مدرک مامایی است‏

‏«در همه کاریش توانایی است»!

شاعر و خطاط و ترومپت نواز

کوزه گر و گچبر و گلگیر ساز!‏

 

 

صاحب شش قطعه مدال جودو‏

‏«خاله شکردونه» ی کانال دو!‏

بیشتر از این چه بگویم پدر؟

عاشق دلخسته ی اویم پدر!‏

 

 

وقت ز کف می رود و گشته دیر

لطف کن از بهر من او را بگیر

گفت پدر:« کای پسر خامدست

ای زده بر دامن اوهام، دست

 

 

ای که تبت رد شده حال از چهل

این تب و تاب از سر پوکت بهل!‏

عشق چه و کشک چه، ای نوجوان!‏

خربزه آب است، بکن فکر نان

 

 

مگذر از این بادیۀ پرخطر

الحذر از عشق بُتان الحذر!

نیست تو را خانه و ماشین و کار‏

دختر کس را چه شوی خواستگار؟

 

 

چون شوی از مشکل مسکن رها؟

این تو و این رهن و اجاره بها!‏

ای که شدی بر نگهی مبتلا

یک نظر انداز به نرخ طلا

 

 

قیمت اجناس ندیدی هنوز

طعم گرانی نچشیدی هنوز

بیش مگو یاوه، مزن حرفِ زن

در حد یارانۀ خود حرف زن!‏

 

 

سفره ی خالی چو ببینی عیان

عشق خودت را ننمایی بیان...»‏

بسکه از انواع بلا کرد یاد

رعشه بر اندام پسر اوفتاد

 

 

نعره زد و رو به خیابان نهاد

روز دگر سر به بیابان نهاد

حال نشسته ست توی خاک و خُل

ای پدر عشق بسوزد به کُل!‏
 

 

 

به نقل از وبلاگ سعید سلیمان پور ارومی

 



درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : گل یاس
مطالب اخیر
نویسندگان
برچسبها
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :